" وقتی برای مردن نیست " و " سگ " دو داستان از صیام سلطانی
یکشنبه 10 / 02 / 1391 در انجمن ادبی امکان خوانده و بررسی می شود :
وقتی برای مردن نیست
نوشته ی : صیام سلطانی
- خواهش می کنم جناب،خواهش می کنم تکلیفم را روشن کنید.مدت زیادی است این اطراف پرسه می زنم. نه حکمم را می گویند ، نه برم می گردانند.
- چقدر عجله دارید،بیشتر از دو حالت نیست،یا خوب هستید یا بد.ترس ندارد.
- حداقل اجازه بدهید سوالی بپرسم.
- اینجا کسی سوال نمی پرسد،ما می گوییم شما انجام می دهید.جواب سوال هایت را قبلا باید پیدا می کردید
رفت...بر تکه سنگی نشست که سنگ نبود...به راست و چپش نگاه کرد، از هیچکس خبری نبود.تنها نگهبانی که نگهبان نبود روبه رویش در 3-4 متری ایستاده و به او نگاه می کرد.پاهایش را مرتب تکان می داد و روی زمینی که زمین نبود ضرب می گرفت.
نگهبان بدون اینکه لبهایش که لب نبود تکان بدهد فریاد زد"هشت میلیون و هفتصد هزار و ششصد وپنجاه و چهار"همانطور کهاهایش تکان می خورد به دور و برش نگاهی انداخت.نگهبان دوباره شماره را فریاد زد.به نگهبان خیره شد و گفت:
- با من بودید؟!
- مگر غیر از تو کس دیگری هست؟
از سنگی که سنگ نبود بلند شد و به طرف نگهبان رفت...
- چه کار باید بکنم؟
- بروید داخل،مگر نمی خواستید داخل شوید.
- از کجا بروم داخل؟
- مگر در را نمی بینید؟!
با تعجب به اطرف نگاه کرد،سمت اشاره ی نگهبان را دنبال کرد و به دری که در نبود خیره شد.بدون اینکه چیزی بگوید به طرف در رفت و داخل شد.
این قسمت کمی فرق داشت.سالنی بزگ پر از میزهایی که میز نبودند و صدای ماشین های تایپ که به نظر صدای تایپ کردن نبود نگهبان اینطرف هم بود،همچنان خیره به جلو.او بود که همیشه به طور اتفاقی روبه روی چشم های خیره ی نگهبان می ایستاد.می توانست جایش را تغییر دهد تا از شر نگاه نگهبان رها شود.آنها جایی به جز روبه رو را نمی دیدند.از نگهبان پرسید :
- شما کی آمدید؟!
- اینجا کسی سوال نمی پرسد، ما می گوییم و شما انجام می دهید.
- خب بگویید تا انجام بدهم!!
- این میزها را می بینید...به تک تکشان مراجعه کنید...خودشان به شما پاسخ می دهند.
سالنی طولانی بود که انتها نداشت،طرف اولین میز رفت که میز نبود و منتظر شد ببیند چه می شود.شخصی که پشت میز بود از پشت عینکش که عینک نبود زیر چشمی نگاهی انداخت وقبل از اینکه او حرفی بزند گفت:
- بله...شما...پرونده تان را که مرور می کردم به مورد خاصی بر نخوردم هرچند که شما کلا مورد خاصی هستید.طی جلسه ای که داشتیم و تعجب همگان را به خود جلب کرد شما نه خوب هستید نه بد،نه مشهور هستید نه منفور،اصلا کسی شما را نمی شناسد یا اگر هم می شناختند به رویشان نمی آوردند.اصلا شما هم کسی را نمی شناسید.
همانطور که پرونده را ورق می زد،سرش که سر نبود را بالا گرفت تا شاید موردی پیدا کند و بتوانند حکمی برایش صادر بکنند.کلافه شد و پرونده را انداخت روی میز...نگاهش همان بالا خیره شد.
پس از کمی سکوت او به کارمند که کارمند نبود گفت:
- خب حتما در پرونده نوشته شده که چرا و به چه دلیل اینهایی که گفتید اتفاق افتاده!
- ما کاری به جزییات شما نداریم،ما فقط حاصل کارهایتان را در پرونده داریم...و حاصلی از کارهای شما در این پرونده نیست.
- خب...حالا باید چکار بکنم؟
- به میز های دیگر سر بزنید شاید بتوانند کمکت کنند.
میز ها را یکی یکی پشت سر گذاشت اما هیچکدام از سوابقش اطلاعی نداشتند و موردی نداشتند که کمکش کنند.بلاتکلیفی خسته اش کرده بود،مدت زیادی آنجا بود که اصلا مدت زیادی نبود.به آخرین میز رسید.این میز با بقیه ی میزها فرق داشت،شخصی که پشت میز بود هم با بقیه فرق داشت،هرچند که نمی شد تفاوتشان را پیدا کرد.جلو رفت و گفت:
- فقط نگویید که شما هم چیزی از من نمی دانید!
- به به..شما...خیلی وقت است منتظرتان هستم،دیر کردید.
- از اولین میز تا شما راه زیادی بود.
- شما باید مستقیم می آمدید اینجا...این را به شما نگفتند؟
- واقعا!...نه...نمی دانستم.
- خب...برویم سر اصل مطلب...طبق جلسه ای که داشتیم...
حرفش را قطع کرد و گفت:
- بله،می دانم،من نه خوب هستم نه بد...نه منفور نه مش...
- بله بله... مورد جالبی است...طبق جلسه ای که داشتیم به این نتیجه رسیدیم که شما را نه می توانیم مجازات کنیم نه تشویق.تنها کاری که می توانیم انجام دهیم این است که بگذاریم هر کاری دوست دارید انجام دهید.البته نه هر کاری،همین که کاری به کارتان نداشته باشیم فکر می کنم کافی باشد نه؟
- ولی اینطور هم که نمیشود،من این همه سختی کشیده ام،این همه تنهایی کشیده ام،پس اینها چه؟
- خب عوضش اینجا که تنها نیستید،اینجا سختی نمی کشید،با هرکس دوست دارید ارتباط برقرار کنید کسی هم کاری به کارتان ندارد،آزاد ِ آزاد،بگردید برای خودتان.
- ولی...
- ولی ندارد...تنها کاری هست که می توانیم برایتان انجام بدهیم..و قابل تغییر هم نیست.ما ماموریم و معذور.بفرمایید...از الان شما آزادید،این کارت هم برای عبور و مرور آزادانه ی شماست،هرجا بخواهید می توانید بروید.
کارت کوچکی بود...سفید رنگ که اصلا به سفیدی شباهت نداشت به کارت هم همینطور.روی کارت چیزی نوشته نشده بود،فکر کرد شاید پشت کارت را دارد نگاه می کند.کارت را برگرداند ولی آنطرفش هم چیزی نوشته نشده بود. کارت را در جیبش گذاشت و با لحنی که شبیه هیچ لحنی نبود تشکر کرد و رفت.از دور نگهبان جلوی در مشخص بود،هنوز به جلو خیره بود،شاید هم به او نگاه می کرد.
با خودش فکر می کرد،به زندگی که از این پس داشت که زندگی نبود،به کار هایی که کار نبودند.از در خارج شد،از نگهبان پرسید:
- یعنی از الان آزاد هستم هر کاری انجام بدهم؟
- هر کاری که نه،ولی کسی کاری به کارشما ندارد.اگر کاری هم انجام دادید و کسی متوجه نشد... بماند.آن دیگر به خود شما بستگی دارد.ولی سعی کنید هر کاری انجام ندهید.اینجا همه چیز مشخص است.
از نگهبان آدرس مکانی دنج برای فکر کردن و استراحت پرسید ونگهبان آدرس یک بار را به او داد.
در راهی که راه نبود قدم برداشت،به جایی رسید که بار نبود،وارد که شد همه برگشتند و نگاهش کردند و با نگاهشان او را تا لحظه ی نشستن بر صندلی یکی از میز های وسط سالن همراهی کردند.
بدون اینکه چیزی سفارش بدهد،گارسون ،یک لیوان نوشیدنی برایش آورد،لیوان را درون دستانش روی میز می گرداند و زیر چشمی به بقیه که هنوز نگاهشان به اوبود نگاه می کرد.
صدای خواننده ای که خواندنش به آواز نمی خورد و ریتمی نا موزون داشت در سالن شنیده می شد.لیوان را سر کشید،با خودش حرف می زد.از اینکه تمام لحظه هایش کسی با او کاری ندارد دلتنگ بود.ازینکه هر کاری می تواند بکند و تقریبا هر کاری هم نمی تواند بکند آزرده بود.این همه تنهایی و تلاش،صبح تا شب کار کردن،چیزی بیشتر از این باید باشد.
هرچند که این وضعیت نه خوب بود و نه بد ولی آخرش چه؟ اگر تا ابد هم این وضعیت ادامه پیدا می کرد همه چیز با گذشت زمان که گذشت زمان نبود آزار دهنده و سخت می شد.
بلند شد...کلافه بود...سردر گم...به طرف راهرویی در ته سالن رفت،روی سه تابلو به ترتیب نوشته شده بود:
"تخلیه ی فکر آقایان"
"تخلیه فکر بانوان"
"تخلیه ی فکر شما"
به طرف آخری رفت ...اتاقی بود با یک دستگاه تهویه ی کوچک که تهویه نبود.روی صندلی که صندلی نبود نشست.اتاق گاهی بزرگ و بزرگتر می شد،گاهی آنقدر کوچک که احساس می کرد دارد می ترکد.دوباره فکر ها به سرش روانه شد...بلاتکلیفی عذابش می داد...صداهای اطراف دیگر شنیده نمی شد...احساس می کرد هنوز دارند نگاهش می کنند.عرق کرده بود...از تنهایی خسته شده بود و دلش می خواست زندگی کند.
دنبال وسیله ای می گشت،اتاق خالی بود،صندلی به درد کارش نمی خورد.در جیب هایش دنبال چیزی می گشت ،پیدا نمی کرد...درون جیب عقب شلوارش کارتی را که کارمند داده بود پیدا کرد..کارت محکمی بود...سفید بود اما نه خیلی.کارت را محکم در دستانش گرفت...گوشه ی کارت را بر گردنش گذاشت و نفس نفس زنان بدون اینکه به چیزی فکر کند با حرکتی سریع رگش را برید...
تهویه ایستاد...کارت سفید بر روی خونها شناور بود و در قرمزی کف اتاق سفیدتر به نظر می رسید.
بلند شد...اسلحه اش را روی میز گذاشت...کابینت را باز کرد...بطری شیشه ای را که چای درونش بود برداشت...درِ کابینت بعد از دو بار کوبیده شدن بسته شد.زیر کتری را روشن کرد...درِ یخچال کوچکش را باز کرد و ایستاده مقداری نان برداشت و رویش را با کمی کره بادقت تزیین کرد...درِ یخچال را با دو بار کوبیدن بست.روی صندلی راحتی جلوی تلوزیون نشست.مشغول خوردن شد...با زور زیاد تکه ای از نان می کند ...مرد درون تلوزیون حرکات ورزشی انجام می داد و او نیز با تکان دادن سرش به چپ و راست قصد همراهی با مرد را داشت.
تکه ی دوم را از ساندویچ کند...کانال را عوض کرد...زنی مشغول آموزش نوعی غذا بود:"ابتدا گوشت را سرخ می کنیم،خانوما سعی کنید گوشت گوسفند باشه،اگر ماهیچه باشه که چه بهتر.به علت وقت کم من غذا رو از قبل آماده کردم.فقط خانوما سعی کنید روی غذا رو با تربچه و هویج رنده شده تزیین کنید"
نور خورشید از پنجره ی پشت تلوزیون به صورتش می خورد...خورشید بالا می آمد...
تکه ای دیگر از ساندویچش کند...کانال را عوض کرد...گزارشگر در حال مرور اخبار بود:"مترو ی منطقه ی یک به منطقه ی هشت امروز افتتاح شد،ریس جمهور امروز در میان استقبال پرشور مردم این مناطق سخنرانی کرد ، همچنین وعده ی ساخت بزرگراهی برای همین مناطق را به آنها داد..ایشان اضافه کرد که وضعیت کشور کاملا مساعد است و مردماز این پس در رفاه کامل خواهند بود. به گزارش هواشناسی توجه فرمایید":"سلام...طبق تحقیقات ما امروز هوای بارانی خواهیم داشت،از جنوب به طرف جنوب شرق و غرب ابرهایی را مشاهده کردیم که با بادهای شدیدی که از شرق به غرب و مایل به جنوب می وزند احتمال این می رود که تا ساعاتی دیگر بارش باران را در این مناطق داشته باشیم..."
کانال ها را مرتب عوض می کردبعضی از شبکه ها در مورد این صحبت می کردند که فلان منطقه با فلان منطقه بر سر فلان مسئله به نزاع و درگیری روی آورده اند...یا فلان کس با فلان کس در آن طرف دنیا با هم مشکل دارند و به خاطر همین مردم باید از فردا به گونه ای دیگر زندگی کنند تا ...با خودش فکر کرد این همه اتفاق می افتد ولی با خاموش شدن این جعبه که از پدرش به ارث برده بود همه چیز تمام می شود...تلوزیون را هم فقط برای بیکاری نگاه می کرد...و تمام برنامه ها برایش حکم سیرک را داشت...با بعضی از آنها از ته دل می خندید و با بعضی دیگر نیشخند می زد...کلا همه چیز خنده دار شده بود...
همین مسائل عذابش می داد که در نقطه ای تک و تنها مشغول زندگی بود و فقط می توانست با خودش بجنگد یا صلح کند،با خودش عهد نامه ببندد یا شکست عهد کند، به خودش تجاوز کند یا به خودش عشق بورزد...خودش را بکشد یا خودش را...آخرین فکر هایی که در سرش بود به یاد آورد، به کف زمین نگاهی انداخت...پر از خون بود...باید تمیزش می کرد...اما آب نداشت...تنها آبی که برایش مانده بود درون کتری به خاطر جوشیدن زیاد بخار شده بود.
بیلش را از کنار در برداشت...چکمه هایش را به پا کرد...درِ کانکسش را باز کرد...از دو پله ی آن پایین رفت...آفتاب درست وسط آسمان بود...از ابرهای گزارشگر خبری نبود...چاله هایی که قبلا کنده بود برای آب تا دور دست مشخص بودند...از آخرین باری که خط لاستیک ماشین آنهایی که ترکش کرده بودند روی زمین مانده بود مدت زیادی می گذشت ...شاید درون یکی از این چاله ها روزی بمیرد ...نه خوشحال بود نه ناراحت..یک بار دیگر به زمین های اطراف نگاه کرد و به نقطه ای از زمین که شبیه نقطه ای نبود که بشود زیر آن آب پیدا کرد بیلش را فرو برد.
سگ
نوشته ی صیام سلطانی
خم شد و تارموی مشکی بلندی را ازموکت جدا کرد, آن را رو به پنجره چرخاند, نور خورشید وسط شهر تارمو را روشن تر به نمایش می گذاشت.چندبار بالا و پایینش کرد , نه , خرمایی بود. با تارهای موی دیگری که هرازگاه بین پرزهای موکت دیده می شد فرق داشت.تا به حال انقدر به اتاق دقت نکرده بود.گاهی بزرگترین جسم در اتاق به راحتی گم می شد.
دیشب از بی کاری همه جا را مرتب کرده بود و حالا که خسته از شب قبل , وسط اتاق بیدار شده , تارمویی را پیدا کرده که با تارهای دیگر فرق دارد.
تارمو را همانگونه که در هوا گرفته بود به طرف حال برد , روی مبل جلوی تلوزیون نشست. تارمو را با دقت کنارلیوان شیشه ای روی میز قرارداد.اطراف لیوان را بررسی کرد , نگاهش به تیتربزرگ روزنامه ای افتاد که حالا با برجستگی خوش تراش لیوان بزرگتر به نظر می رسید: ...سگ...
لیوان را از نیمه ی روزنامه برداشت , قطره های ریز آب که تا پای لیوان کشیده شده بودند دایره ای دور" سگ " تشکیل دادند . چندبار جمله را خواند.وقتی توانست جمله را از ابتدا تا انتها درست زمزمه کند به طرف تلفن حمله کرد.چندبار خط را قطع و وصل کرد.هیچ صدایی نبود.گوشی را سرجایش کوبید . به اتاق برگشت و پنجره ی آهنی آن را به بیرون باز کرد.
کسی در شهر نبود , هوا ابری نداشت و صدای درگیری پرنده ها شنیده نمی شد.تنها چهارراه های خالی ای را می دید که با نبود هیچ عنصر زنده ای درونشان , شبیه خانه های جدولی شده بودند که به راحتی نمی توان حلش کرد.
نور خورشید که از شیشه ی مغازه ها و خانه های اطراف منعکس می شد چشمش را اذیت می کرد , چیزی درون یک مغازه تکانی خورد ,سرش را دوباره از پنجره بیرون برد , با این وجود که نور شدید خورشید چشمانش را آزار می داد بیشتر بازشان کرد ,چیزی ندید.
درچشمانش سوزش شدیدی احساس کرد و دانه های اشک زیر پلکش جمع شد.سرش را داخل آورد , به خوبی نمی دید , تلوتلوخوران یک دستش را جلویش دراز کرده بود تا با چیزی برخورد نکند و با دست دیگرش چشمانش را می مالید.سعی کرد به سمت آشپزخانه برود , به چیز سفتی برخورد کرد ، بعد صدای شکستن ،به کابینت ها رسید , به سینک برخورد کرد ,به سرعت خم شد و شیر آب را بازکرد.
با سرعت مشت هایی پر ازآب به صورتش می پاشید , چند لحظه بعد سوزش و گرمای شدیدی بر پوست صورتش احساس کرد.به عقب پرید , چشمانش را به زحمت باز کرد , بخار تمام آشپزخانه را گرفته بود و از دستانش خون می چکید.میان ابر بزرگی از بخار به دنبال آینه گشت , قابلمه ای را شوت کرد , انگشتانش سطح نمدار و یخ کرده ی آینه را لمس کردند.
از لابه لای مه به آینه خیره شد , بخار مانع به خوبی دیدنش می شد.لحظه ای صورت خونی اش را که با تاول های درشت تزیین شده بود دید , آب داغ را به اشتباه باز کرده بود , مدت زیادی زیر آب بود , یادش نمی آمد , به آینه خیره شد.بخار تاری چشمش را دوچندان می کرد , گوش هایش آب شده بودند ,کج شده بودند , بالا رفته بودند ...
- هی ! چی کار می کنی ؟! تخم مرغا سوخت.یه روزم که مثلا صبح زود بیدار شدی گند زدی به آشپزخونه !؟ حالا من متوجه نشدم , تو چیکار می کردی ؟ دو دستی چسبیدی به این آینه که چی بشه ؟ ولش کن , برو پنجره رو باز کن , درهم باز بذار.خانم رو بیدار کن آماده بشه , ظهرشد , تفریح دیر میشه ها!
زیرچشمی تخم مرغ ها را نگاه می کرد , نیم نگاهی هم به مرد می انداخت. تخم مرغ ها دیگر شبیه تخم مرغ نبودند.
- چه مرگته ؟!چت شده اول صبح؟ برو دیگه!
به خودش آمد , نگاهی به آینه انداخت , صورتش را برانداز کرد ,چیز مهمی نبود .وارد اتاق خواب خانم شد,اورا ندید ,شاید رفته باشد حمام.از پنجره ی اتاق بیرون را نگاه کرد , شهر ساکت بود ,از این اتاق راحت تر می شد درون سوپر مارکت را دید زد.
چیزی شبیه دم سگ بین طبقه های اجناس تکان خورد , بی علت سوزشی در چشمانش حس کرد,یاد چند لحظه ی پیش افتاد و بی اراده عقب رفت ، به طرف در واحدشان دوید . با صدای بلند قدمهایش که بر ساختمان پوک می خورد مرد را متوجه خودش کرد.
- هی ! یواش ، میخوای پایینی ها باز شر درست کنن؟!
در را باز کرد و به طرف آسانسور دوید ، وارد آسانسور شد وبا موزیک بی ربطی که در اتاق آسانسور پخش می شد به سمت پایین رفت...
از لحظه ی متوقف شدن آسانسور که به زمین می چسبید خوشش می آمد.در آسانسور باز شد ، نگهبان که دورتر در اتاق کوچکش نشسته بود به نشانه ی سلام دستش رابه هوابرد.هرچند نگهبان صدایش را نمی شنید ولی بلند داد زد ،شاید نگهبان که به او خیره شده کلمه ی سلام را از حرکت دهانش متوجه شود.
بلافاصله از ساختمان خارج شد و مسیرش را به پشت آپارتمان ، خیابانی که سوپرمارکت درآن قرارداشت تغییر داد.گام هایش را سریع تر برمی داشت ،در این وقت روز کوچه و خیابان انقدر سوت و کور نمی شد.سریعتر حرکت کرد ، به پیچ دوم رسید ،سمت چپ خیابانی بود که سوپر مارکت در آن قرار داشت.
صدایی از پارکینگ سرپوشیده ی یکی از خانه ها به گوشش رسید.به طرف پارکینگ رفت ، گوش چپش را به در آهنی داغ پارکینگ چسباند ،گوشش را عقب کشید.صدا می آمد ،صدای برخورد چیزی بر روی زمین یا دیوار.توپ..توپ..صدا می کرد.لبخندی زد ، شاید کودکی در حال بازی با توپش است.به خودش آمد و به سمت سوپر مارکت گام هایش را تند تر کرد.صدمتر بیشتر به مغازه نمانده بود ، شهر بیش از حد خلوت بود.امروز جمعه بود.
قدم هایش را آرام کرد ، گربه ای میان زباله های درون جوی فاضلاب ، روبه روی سوپر مارکت نشسته بود و با چنگال هایش کیسه ی زباله ی نزدیک چراغ برق را پاره می کرد.با هر چنگی که می زد ، مگس های بیشماری که روی کیسه ی زباله نشسته بودند به پرواز در می آمدند ،چرخی می خوردند و دوباره در همان نقطه که نشسته بودند فرود می آمدند.
صورتش را نزدیک شیشه ی بزرگ سوپرمارکت برد، از بین حروف رنگی ِ " نان فانتزی ، آب معدنی ، گوشت برزیلی " درون مغازه را نگاه کرد،چشمانش گرد شد ، آنطرف ،سگی درحالی که یک کارتن پفک را به دندان گرفته بود و به شدت می کشید از پشت شیشه عبور کرد ، به دنبال او هم سگی دیگر .هردوسگ به انبار مغازه دویدند.
در سوپرمارکت را باز کرد و آهسته دنبالشان رفت.به راه رویی رسید که در انتهای آن دری بزرگ قرار داشت.سرو صدا و همهمه ی زیادی از داخل به گوش می رسید، نزدیک در رفت،در نیمه باز بود، آن را به جلو فشار داد.
با تعجب سالنی بزرگ را دید مملو از سگ های رنگارنگ که به او خیره شده بودند.سکوت سالن را فراگرفت.به عقب رفت،خیلی آرام برگشت و شروع به دویدن کرد.صدای سگها بلند شد.با آب و کفی که از دهانشان می ریخت به دنبالش می دویدند.
به عقب نگاه نمی کرد،از کنارگربه با سرعت گذشت،مگس ها به هوا بلند شدند،گربه حالا با خیال راحت تیغ های تیز ماهی ای را لیس می زد که از کیسه زباله بیرون کشیده بود.چرخی زدند و در همان نقطه ای که ماهی افتاده بود فرود آمدند.
چند سگ دیگر از پیچ روبه رو وارد خیابان شدند،از پشت سرش هم همان سگ های درون سوپر مارکت می دویدند.مسیرش را کج کرد ، از همان راهی که آمده بود برگشت،با سرعت.
سگ ها از هر سوراخی بیرون می زدند،پایش لغزید و روی آسفالت سرخورد،توپ پلاستیکی پاره ای زیر پایش رفته بود.زانو ها و کف دست هایش خراش برداشت.سریع بلند شد،از پیچ دوم گذشت و به طرف ورودی آپارتمان دوید.
از چهارراه ها ؛سگ ها ، مانند حروف اشتباهی که درون خانه های یک جدول ؛ خط خطی شده بودند بیرون می زدند.در ساختمان به رویش باز شد ،خود را داخل انداخت ،روی صندلی کنار در پرید و اهرم مکانیکی در را پایین کشید،در قفل شد.نفس راحتی کشید و به در چسبید.
نگهبان درون اتاق کوچکش نبود.آب دهانش را از گلوی خشک و خشنش پایین داد وبه طرف اتاق کوچک نگهبانی رفت.در را که باز کرد ، پشت میز، سگی روی پاهای عقبش نشسته بود و همانطور که به او نگاه می کرد دم تکان می داد.زبانش را گاهی تا انتها بیرون می آورد و سریع داخل می برد.وقتی زبانش را بیرون می آورد انگار به نشانه ی سلام به او لبخند می زد.
دیگر تحمل این همه اتقاق را نداشت.در اتاق کوچک را بست و به سمت آسانسور دوید، دکمه ی آسانسور را فشار داد ،آسانسور پایین آمد.درونش پرید،صدای موزیک درون اتاق آسانسور پیچید،موزیک کمی احساس آرامش به او داد و از ضربان شدید قلبش کاست.
در آینه ی آسانسور خودش را نگاه کرد ،چیز مهمی نبود.موهایش را مرتب کرد،دستی به صورتش کشید،موسیقی قطع شد،در آسانسور درون آینه باز شد،برگشت و به طرف در واحدشان دوید.در هنوز باز بود.هوای درون ششهایش را بیرون داد و داخل شد.
درون خانه صدایی شنیده نمی شد ،بلند سلام کرد ،شاید بدون او به تفریح رفته اند .ولی بیرون که پر از خطر بود.در را بست.قفلش را انداخت.همه جا را گشت،در آشپزخانه هم کسی نبود.به اتاق رفت،در اتاق را محکم بست،زیر تخت را نگاه کرد،خبری نبود.کسی در اتاق را زد.خیالش راحت شد.
- ببخشید دیر شد ،رفتم سوپر مارکت کمی وسیله بگیرم.
دوباره صدای در آمد.بلند شد و در را باز کرد.جلوی پایش چند سگ را دید که روی پاهای عقبشان نشسته بودند و برایش دم تکان می دادند.سگی که جلوی بقیه نشسته بود بلند شد، ایستاد و پارس کرد،یک بار، دو بار و سه بار.در اتاق را سریع بست،کلید را چرخاند،لبه ی پخجره پرید ،آن را باز کرد تا فرار کند.شهر زیر پایش بود.در خیابان سگهای زیادی در حال عبور و مرور و رفت و آمد روزانه شان بودند.در همه ی چهار راه ها ازدحام زیادی بود.صدای پارس سگها اذیتش می کرد.در این بوق سگ جایی برای رفتن نداشت.داخل برگشت،پنجره را بست.از صداها کاسته شد.صدای تق تق در به گوشش می رسید،دستگیره ی در بالا و پایین می شد.
